هوالقریب
هیچ گاه چیزی را اینگونه از عمق دل طلب نکرده بودم. با خدا می گفتم دیگر چقدر باید مستاصل باشم؟ چقدر اشک بریزم و تمنا کنم؟ چقدر دلم بشکند تا جوابم را بدهی؟ هر روز که می گذشت احساس می کردم که دیگر بیش از این، خواهش و استغاثه و اضطرار ممکن نیست و فردا که می شد می گفتم اگر این وادی هرگز پایان نپذیرد چه؟ درد داشتم. تمام وجودم می سوخت. هر دم در دل فریاد می
هوالقریب
اینکه گاهی در حضور او حرفی برای گفتن نمی یابی، عجیب نیست.
از اتفاقات روزمره بگویی؟ کجا اتفاقی آنقدر تو را درگیر می کند که در حضورش محلی از اعراب داشته باشد. خاطرت متعلق اوست. به راستی همه چیز در برابرش گزاف می آید.
از خود او بگویی؟ حتما دوست ندارد. شاید اصلا ملول شود یا ناراحت...
از عمیق ترین احساسات وجودت؟ آن وقت انگار قصد داری خودت را مطرح کنی.
هوالقریب
بعد از نماز اشک می ریزم و التماس می کنم، خدایا راهی در مقابلم بگذار! نگذار نفسم مرا به تباهی کشاند.
همه چیز در ذهنم روشن است. راه درست را از نادرست بازشناخته ام اما چیزی بداهت موضوع را برای دلم خدشه دار کرده است. حالا می فهمم که اصل دل است. دل باید در زندگی سالم مانده باشد...
خدایا عقل و دلم را یکی کن! خودت در قلب من جای بگیر. پاکیزه اش کن.
تلفن خ